▪•●سرزمین تنهایی●•▪
باران را به یاد ندارم . باران دوست کهنه شده پاییز را می گوییم پاییز می رود اما از عابر های خسته اش خبری نیست . تنها برگان زردی را به یاد دارم که خورشید را در قلبهایشان هدیه داشتند . کوتاه !| بهار - امید ورام همگی پدر ژپتو و عشق هایمان پسری بازیگوش همچون پینوکیو باشد ! - آفتاب تابید ، گل های تازه صبح دیده دستاهایشان را بالا برند تا به آفتاب رسند ! اما زمین سخت بود و گلها وابسته ! - حس غریبی است ، این دلتنگی و آنگاه که آرزو می کنی ای کاش نبودی ! - من همیشه اینجا بوده ام ، گریه نکن اینجا چیزی جز دلتنگی نیست . - بغض شکسته ام تنها یک بهانه بود ، من چه بی رحمانه از یاد بردم رزو های دست داشتن تو را !
مهدی اخوان ثالث | پادشاه فصل ها پاییز. بهار | پاییز از نگاه یک برگ! پاییز از فراز درختان خورشید دیده عبور کرد ، پادشاه فصل ها، فصل هزار رنگ از سفر رسیده بود ! بادی آرام وزید و برگ را با خود همسفر کرد .باد جان برگ را گرفت ، برگ از درخت دل برید وه چه سخت بود این جدایی . برگ با خود زمزمه کرد بدرود ای آسمان بدرود ای همه زیبایی هایی که دیدم . برگ خاطراتش را از یاد می برد و چه غمگین بود از دوری خورشید ، به انتها نزدیک شد باد برگ را به آغوش زمین سپرد ، برگ آرام گرفت بر تن سرد زمین ، و آرام گریست و آرام زمزمه کرد بدرود بدرود ، و آرام و بی جان برای زمین زمزمه کرد تو در آغوش آسمان نیستی تا بدانی ترک این همه زیبایی چه سخت است. بدبختی سیاه | لنگستون هیوز _ بدبختی زمانی است که تو می توانی همه بچه های دیگر را در تاریکی ببینی اما آنها می گویند که نمی توانند ترا ببینند . _ بدبختی زمانی است که تو قبل از آغاز سال نو به فروشگاه می روی و میبینی که بابا نوئل سفید پوست است . _ بدبختی زمانی است که بچه همسایه دیوار به دیوارت یک مهمانی دارد و همه بچه های محل را دعوت می کند جز تو . _ بدبختی زمانی است که به تو یاد می دهند هندوانه را دوست نداشته باشی اما تو دوست داری ! . . . . ______________________________ پ . ن| خورشید می تابد ، بی آنکه نامت را بپرسد باران عاشقانه می بارد بر هر رنگی بر هر زمینی ، تنها می بارد و خدا قلبها را یکرنگ آفرید تا دوستی ها ، یک رنگ باشند بهار|سه قدم تا فراموشی! --------------------- یک|دوستش داشتم! اما یادم نیست چرای دوست داشتنم را . اور ا در سیل خاطراتم از دست دادم . شبی که باران بی رحمانه بارید . دو|به خود آموختم وقتی کسی برای دوست داشتن وجود دارد ، دلیلی برای دوس داشتن دیگری باقی نمی ماند . سه|یادم باشد،یادم بماند! هر روز در دلم امیدی باشد برای فردا . آرزویی برای بودن . عشقی برای زندگی . دعایی برای استجابت ! یادم باشد،یادم بماند! آغوشت را به وسعت آسمان بگشا ماه عاشقی فرا رسید . هر روز امیدی است در دلم و شوق انتظارم صد چندان و من با عشق انتظارت منتظرم هر روز برایم انتظارش زیباتر است اگر بدانم با یادم به انتظار نشسته ای ! لحظه ای از ذهنم سفر نکردی و همیشه هستی . و تو عاشق رنگ آبی بودی وقتی نیمی از سرزمین مرا آبی آفریدی ! قطرهی تنها ، در اوج آسمان خواست آخرین قطره ای باشد که بر شکوفه ها بوسه می زند ! اما وقتی بارید که همه غرق تماشای رنگین کمان بودند .! امروز عاشقانه تر برای خودم زمزمه کردم دوستت دارم را. می دانی تنهایی ، امروز دیگر روز فراموش شده ام نبود ! امروز عاشقم عاشق زندگی ، عاشق بودن با تو می دانم که می دانی یادم می ماند عاشقانه تر دوستت داشته باشم ، قطرات باران را مهربانه تر نوازش کنم ، و بر روی شکوفه باران خورده بوسه زنم . آه... بها برایم معنا ندارد ، بهار من تو بودی . حرفی از غصه ماهی دم عید که بغضش را پنهان می کند نیست . حرفی از اشک ها و حرف های نگفته ام نیست . حس دلتنگی روز های آخر اسفندم نیست . حرفی از تنهایی نیست . حرف از چشم انتظاری من است . می دانی ، این روز ها نفسم هایم پر از دلتنگیست ؟ چه گویم که تو دگر نیستی و تنهایی سالهاست که همنشین شب های تارم است تو نباشی حرف هایم تکراریست . پاییز را به یاد داری ؟ من از یادها بردم روز های سرد تنهایی در غربت نبودنت را . و باز سکوت می کنم تنها برای تنهایی ام . اسمان سربی دیگر در نگاهم خلاصه نمی شود ، می دانی عاشقت بودم روزی که اسمان دیگر دعای درختان بی برگ را یرآورده نمی کرد و تو چه بی رحمانه مرا به دست فراموشی ها سپردی . من از بودن ها خاطره یی ندارم پس نمی گویم تا نمانند خاطره ها




| Design By : Pichak |


