فرشته ی بی بال بد !

▪•●سرزمین تنهایی●•▪

باران را به یاد ندارم .

باران دوست کهنه شده پاییز را می گوییم

پاییز می رود اما از عابر های خسته اش خبری نیست .

تنها برگان زردی را به یاد دارم که خورشید را در قلبهایشان هدیه داشتند .

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ توسط .:بهار:. نظرات ()

کوتاه !| بهار

-         امید ورام همگی پدر ژپتو و عشق هایمان پسری بازیگوش همچون پینوکیو باشد !

-         آفتاب تابید ، گل های تازه صبح دیده دستاهایشان را بالا برند تا به آفتاب رسند ! اما زمین سخت بود و گلها وابسته !

-         حس غریبی است ، این دلتنگی و آنگاه که آرزو می کنی ای کاش نبودی !

-         من همیشه اینجا بوده ام ، گریه نکن اینجا چیزی جز دلتنگی نیست .

-          بغض شکسته ام تنها یک بهانه بود ، من چه بی رحمانه از یاد بردم رزو های دست داشتن تو را !

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط .:بهار:. نظرات ()

مهدی اخوان ثالث | پادشاه فصل ها پاییز.

 

بهار | پاییز از نگاه یک برگ!

پاییز از فراز درختان خورشید دیده عبور کرد ، پادشاه فصل ها، فصل هزار رنگ از سفر رسیده بود !

بادی آرام وزید و برگ را با خود همسفر کرد .باد جان برگ را گرفت ، برگ از درخت دل برید وه چه سخت بود این جدایی . برگ با خود زمزمه کرد بدرود ای آسمان بدرود ای  همه زیبایی هایی که دیدم  .

برگ خاطراتش را از یاد می برد و چه غمگین بود از دوری خورشید ، به انتها نزدیک شد باد برگ را به آغوش زمین سپرد ،  برگ آرام گرفت بر تن سرد زمین ، و آرام گریست و آرام زمزمه کرد بدرود بدرود ، و آرام و بی جان برای زمین زمزمه کرد تو در آغوش آسمان نیستی تا بدانی ترک این همه زیبایی چه سخت است.

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱۱ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ توسط .:بهار:. نظرات ()

بدبختی سیاه | لنگستون هیوز

_ بدبختی زمانی است که تو می توانی همه بچه های دیگر را در تاریکی ببینی اما آنها می گویند که نمی توانند ترا ببینند .

_ بدبختی زمانی است که تو قبل از آغاز سال نو  به فروشگاه می روی و میبینی که بابا نوئل سفید پوست است .

_ بدبختی زمانی است که بچه همسایه دیوار به دیوارت یک مهمانی دارد و همه بچه های محل را دعوت می کند جز تو .

_ بدبختی زمانی است که به تو یاد می دهند هندوانه را دوست نداشته باشی اما تو دوست داری !

.

.

.

.

______________________________

 

پ . ن| خورشید می تابد ، بی آنکه نامت را بپرسد

          باران عاشقانه می بارد بر هر رنگی بر هر زمینی ، تنها می بارد

          و خدا قلبها را یکرنگ آفرید تا دوستی ها ، یک رنگ باشند

            


بهار|سه قدم تا فراموشی!

---------------------

یک|دوستش داشتم!

اما یادم نیست چرای دوست داشتنم را .

اور ا در سیل خاطراتم از دست دادم .

شبی که باران بی رحمانه بارید .

 

دو|به خود آموختم وقتی کسی برای دوست داشتن وجود دارد ، دلیلی برای دوس داشتن دیگری باقی نمی ماند .

 

سه|یادم باشد،یادم بماند!

هر روز در دلم امیدی باشد برای فردا .

آرزویی برای بودن .

عشقی برای زندگی .

دعایی برای استجابت !

یادم باشد،یادم بماند!

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٢ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ توسط .:بهار:. نظرات ()

آغوشت را به وسعت آسمان بگشا

                                               ماه عاشقی فرا رسید .

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۳٠ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ توسط .:بهار:. نظرات ()

هر روز امیدی است در دلم

       و شوق انتظارم صد چندان

و من با عشق انتظارت

                                     منتظرم

 

هر روز برایم انتظارش زیباتر است اگر بدانم

                                                  با یادم به انتظار نشسته ای !

 

لحظه ای از ذهنم سفر نکردی و همیشه هستی .

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۳ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط .:بهار:. نظرات ()

و تو عاشق رنگ آبی بودی وقتی نیمی از سرزمین مرا آبی آفریدی !

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٦ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ توسط .:بهار:. نظرات ()

قطرهی تنها ، در اوج آسمان خواست آخرین قطره ای باشد که بر شکوفه ها بوسه می زند !

اما وقتی بارید که همه غرق تماشای رنگین کمان بودند .!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ توسط .:بهار:. نظرات ()

امروز عاشقانه تر برای خودم زمزمه کردم

 دوستت دارم را.

می دانی تنهایی ، امروز دیگر روز فراموش شده ام نبود !

امروز عاشقم

       عاشق زندگی ، عاشق بودن

                                                              با تو

             می دانم که می دانی

یادم می ماند عاشقانه تر دوستت داشته باشم ، قطرات باران را مهربانه تر نوازش کنم ، و بر روی شکوفه باران خورده بوسه زنم .

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱٢ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ توسط .:بهار:. نظرات ()

آه...

بها برایم معنا ندارد ، بهار من تو بودی .

حرفی از غصه ماهی دم عید که بغضش را پنهان می کند نیست .

حرفی از اشک ها و حرف های نگفته ام نیست .

حس دلتنگی روز های آخر اسفندم نیست .

حرفی از تنهایی نیست .

حرف از چشم انتظاری من است . 

می دانی ، این روز ها نفسم هایم پر از دلتنگیست ؟

چه گویم که تو دگر نیستی و تنهایی سالهاست که همنشین شب های تارم است

تو نباشی حرف هایم تکراریست .

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٠ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ توسط .:بهار:. نظرات ()

پاییز را به یاد داری ؟

من از یادها بردم روز های سرد تنهایی در غربت نبودنت را .

و باز سکوت می کنم تنها برای تنهایی ام .

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ توسط .:بهار:. نظرات ()

اسمان سربی دیگر در نگاهم خلاصه نمی شود ، می دانی عاشقت بودم روزی که اسمان دیگر دعای درختان بی برگ را یرآورده نمی کرد و تو چه بی رحمانه مرا به دست فراموشی ها سپردی .

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٩ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ توسط .:بهار:. نظرات ()

من از بودن ها خاطره یی ندارم

پس نمی  گویم تا نمانند خاطره ها

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۳ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ توسط .:بهار:. نظرات ()

راز هایی دارم برای بودن و نبودنت ....

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٧ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط .:بهار:. نظرات ()

دیشب خواب رفتنت را دیدم...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٢ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط .:بهار:. نظرات ()

Design By : Pichak